تبليغاتX
شام آخر

شام آخر

میتونید اشعار خودتونو برام بفرستین(فارسی-ترکی-عربی-کردی-انگیلیسی و...)

ای غم دیگه دنبالم نگرد

ای غم دیگه دنبالم نگرد

ای غم دیگه دنبالم نیا،می ترسم.می ترسم توی غمهام گم بشی.می ترسم با دیدن من غمگین تر بشی.می ترسم برای من حسودیت بشه.می ترسم زندگی به کامت تلخ بشه .آره تو بی صدا آمدی ولی من داد میزنم ای غم سراغ من نیا.می ترسم با توشه ی اندکی که برات باقی گذاشتم نتوانی دیگران را از شادی باز داری،یا که بگریانی. تو که نمی خوای از دل ما دست برداری لا اقل بزار جور تو را من بکشم. این همه سال که تو همدم من بودی من نتونستم کاری برای تو بکنم.آره منظورم همونه اینکه نتونستم تو را شاد کنم . می بخشی چون من هیچ شادی نداشتم.ولی بجایش غمای تو رو به حداقل رساندم.حال نمی دانم خوب کردم یا که بد؟

شاید بد کردم چون که کسی با دیدن حال و روز من غمگین نشده!

و این هم از سیاهی بخت منه. چون که برای تو فرقی نمیکنه هر چی که باشه تو همان غمی!

تو کارت غمگین کردنه واز وقتی با من آشنا شدی خیلی سبک شدی.آره چون کار تو غمگین کردنه دنبال من نیا می ترسم تمام بشی.

می دانم تو باز خواهی آمد بیا ولی این بار لطفی کن و خبر مرگ مرا بیاور.آخه می ترسم تو بمیری من نمیرم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:41  توسط محمد(آیدین)اسماعیلی  | 

دلم گرفته

قدم هايم سنگينى مى كند.

كبوتر خيالم، خيال پرواز ندارد.


بس است!

مى خواهم به خانه بروم.

اين لباس زندان را دربياورم و نمايش را ترك كنم.

اما در اين بند انتظار مى كشم.

چون مى خواهم بدانم، آيا تمام اين ايام گناهكار بوده ام؟


دلم گرفته


اين روزها عجيب دلم گرفته.

ديگر پرواز پرستوها برايم زيبا نيست.

ديگر دستم پرده آويخته شده از پنجره را لمس نمى كند

و كنار نمى زند.

چقدر از خودم خسته ام.

آرى عجيب دلم گرفته.

ترمز اضطرارى


نگه داريد! مى خواهم پياده شوم.

من ديگر اين بازى نابرابر زندگى را ادامه نمى دهم.

دلم گرفت


خود را شبى در آينه ديدم دلم گرفت


از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت


از فكر اينكه بال و پرى داشتم ولى


بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت


از اينكه با تمام پس انداز عمر خود


حتى ستاره اى نخريدم دلم گرفت


كم كم به سطح آينه برف مى نشست


دستى بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت


دنبال كودكى كه در آن سوى برف بود


رفتم ولى به او نرسيدم دلم گرفت


نقاشى ام تمام شد و زنگ خانه خورد


من هيچ خانه اى نكشيدم دلم گرفت


شاعر در كنار جو گذر عمر ديد و من


خود را شبى در آينه ديدم دلم گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 13:7  توسط محمد(آیدین)اسماعیلی  | 

کاش می شد

غم 

کاش:به جای قیافه، دل آدما رو می شد دید

کاش :هیچ دلی سنگ آفریده نمی شد

کاش: زندگی بدتر از آن چیزی که تصور آن را نداشتیم نمی شد.

کاش:  با هیچ ترسی می شد نوشت

کاش :می شد نوشت از دردای همه، فقیرا، گرسنه ها، ظالما،ووو...

آه،کاش :این واژه بر زبان هیچ کسی  جاری نبود

کاش :دل شکستن به این سادگیها نبود

کاش: دلای سوخته را می شد از نو بنا کرد.(به قول یکی از دوستان می شد مغز آدما رو فرمت کرد)

کاش:همه آدما می دانست که اسم انسانیت را با خود یدک می کشند.تا شاید خود را برتر از دیگران نمی دانستند.

کاش:همه مرگ خود را به طور واقعی باور داشتند .تا شاید برای دیگران سروری نمی کردند.

کاش:همه ی این چیزایی که گفتم حقیقت داشتند.

ولی حیف...

روزگار عجیبی است زندگی برای عدای حلال و به عدده ای جهنمه

گاهی وقتا تو خودم میگم اصلا" خدا چرا ما رو آفریده؟

میدونی چیه ، من شاید بتونم تا زمانی با این دردها به کسی ظلم یا به قول خودمون بدی نکنم ولی همه که این چنین نیستند.آره به خدا این همه درد صبورترین آدما رو هم عقدهای میکنه.

سخت ترین چیز برای آدم اینه که ببینی که داری میسوزی ولی نمی تونی کاری انجانم بدهی. یا در میان خودیها غریبه باشی.

از  خوانندگان  محترم هم انتظار دارم که با خواندن این نوشته ها یه تغییراتی در خودش به وجود بیاره.

چون،،،چون،،،چون این دنیا به هیچکس وفا نکرده.تو خوب باش بزار دیگران بد باشند.

زندگی آنچه زیسته ایم نیست

بلکه چیزی است که به یاد می آوریم

تا روایتش کنیم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 17:59  توسط محمد(آیدین)اسماعیلی  | 

این هم از روایت دل ما میشه ازش یه فیلم هندی خوب ساخت.اگر ادامه داستان رو هم بهتون بگم

یکی در گوشه ای تنها از درد به خود می پیچید ولی نمی توانست گریه  کند رنگ چهره اش با همه ی آدما فرق داشت. خیلی پریشان  بود ولی اصلا" نمی توانست  فریاد  بزند. تو دلش داغ بزرگی داشت ولی از بخت  بدش نمی توانست  ناله  بکند.  نه! او سالم  بود .  ولی…  همه ی درداش  تو  درونش شعله ور بودند.به آهستگی کنار او نزدیک شدم بهش سلام  دادم  ولی او از بس تو خودش  بود جوا بی  نداد .بار دوم  بهش سلام دادم ولی او در جواب سلام بهم خندید .  و گفت  بازم  خواب!

من باهاش دست دادم.او یه کمی به خودش آمد. بهم  گفت برو . گفتم چرا ؟ گفت  برو نمی خوام تو دلت بسوزه خلاصه بعد از کمی  جدال  ساکت شد  از تنها  صندلی  که داشت  برخواست  منو  اونجا نشوند گفت از تموم دنیا این صندلی را دارم و یه  دنیا  غم .غمامو  نه  ولی  این  صندلی  رو  به احترامت بهت میدم بنشینی.

بعد من ازش خواستم درد دلاشو واسم تعریف کنه و او شروع کرد به روایت درداش:

گفت دلم داره آتیش میگیره بزار بگم چرا.  تو ولایتی  به دنیا اومدم که همه  برام  غریب  بودند.

بند کفش هر کسی رو که می خواستم ببندم بالای سرم خنجری تیز می کرد.  سر هر کسی   روکه  شانه می کردم زیر  پاهام  چاهی  می کَند . گاهی ناراحت می شدم ولی به روی خودم نمی آوردم   تو خودم می گفتم مهم نیست فردا  درست  میشه  اینا  هم  جزئی از زندگی هستند . ولی فردا که می خواستم با ماشین دلم دردای  اونها  رو ببرم . در انتهای راه میدیدم که ترمز دلم  رو  بریدند بارها و بارها این  بلاها  برام  تکرار  شد  . ولی  من  همچنان  محکمتر  از  دیروز   مقابل  این  چیزا   دوام    می آوردم.

وقتی هر شب که می خواستم  بخوابم فکر می کردم که دارم سنگین  میشم صبح اون  روز  وقتی وزن می کردم میدیدم که کمی هم وزنم  کم  شده. و بعد می گفتم که شاید  خواب می بینم .یه روز وقتی که می خواستم بهترین دوستم رو، رو  کولم بلند  کنم (تمام هستی خود را فدای او بکنم) از

پشت بهم خنجر زد نه عزیزم او خنجر را به پشت من نزد.  بلکه  به  وسط  دلم  زد.  وقتی  کسی سکته میکنه یا هر بیماریه دیگری میگیره به بیمارستان می برند. ولی منو  نه که  نبردند  بلکه  حال  منم نمی پرسیدند.چرا، می پرسیدند ولی آنهایی  می پرسیدند  که نمی توتنستم  به آنها  بگویم که چه شده.

من پیش از پیش  خسته  بودم  دیگه  نمی تونستم اینجا  بمونم. هر روزم بد تر از  دیروزم  بود.

خلاصه یه روزکه دیگه صبرم تموم شده بود .تصمیم گرفتم برم.همه ی غمامو بردارم وبرم.

آره اون روز همین روز بود که تو سراغم اومدی من برا همین فکر می کردم  که  خواب  میبینم.

[…

آره این روایت روزگار او بود راستش من دلم خیلی براش سوخت و برا همین بهش  گفتم   دیگه تنهات نمی زارم و برای همیشه من شریک غم غصه هات میشم.او را از رفتن منصرف کردم   و  امید روزی بهتر را به او وعده دادم و بهش قول دادم هر چی بشه من باهاش هستم تا آخرزندگی {بقیه ی ماجرا را از زبان خودش بشنوید}

آره این جور شد که، من با هزاران امید و آرز و بهش  دل  بستم  چند  صباهی  نگذشته  بود  یه  روز وقتی داشتم باهاش حرف می زدم بهم گفت نمی تونم با تو زندگی کنم.

من دیگه آتیش گرفتم سوختم اصلا" دیگه نایی برای نفس کشیدن هم نداشتم از بد اقبال هم نفسم اصلا" قط نمی شد که دیگه هیچی رو نبینم.

آره عزیزان این هم روایت این دل سوخته ی ما بود. حالا هم محکوم به زندگی هستم به کدامین جرم بروید از خداتون بپرسید من هیچی نمی دونم.  دیگه  آرزویی  غیر از  مرگ  ندارم  شما  هم برام دعا کنید که زود همه چی برام تموم بشه،دعا کنید.

حالا شما بگین غیر از مرگ راه دیگه یی هم دارم؟

آره من برا همین میخوام درد دلا تونو برام  بفرستین  میدونید چرا؟ چون که من با  اونهایی که دلاشون همیشه شاده نتونستم سازگاری داشته باشم. و برا همین دنبال افرادی مثل خودم هستم.

و وقتی افرادی مثل خودم را میبینم احساس تنهایی نمی کنم.لا اقل شما که از حال و روز من باخبر شدین این دو روز باقیمانده از زندگیم منو تنها نزارین . من همین امروز از اینجا میرم شاید  تا مدتی نتونم  به اینجا سر بزنم ولی اگه نتونستم  بیام  بدونین  که  دعای  شما  مستجاب  شده و من راحت شدم و برای همیشه از این دنیا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:23  توسط محمد(آیدین)اسماعیلی  | 

بازم دلم گرفته

آره باز دلم گرفته،واسه اینکه از این دنیای نکبت بار خسته شدم. دنیای که همه از رفاقت دم می زنند ولی نارفیقی بیش نیستند.دنیای که همه به هم دروغ میگن حتی والدین به فرزندان خود،از این همه نا برابری از این همه ظلم از این که به کسی که دوستش داری نمیتونی برسی از این که کسی که میگه برات میمیرم تو رو آتیش بزنه از ایکه چشمام همیشه پر اشک باشه و نتونم گریه کنم از اینکه حسرت چیزی رو بکشم که هیچ وقت نداشته ام و هر گز هم نمی توانم داشته باشم و خیلی چیزهای دیگه که اگه بخوام بنویسم حتی قلم نیز به گریه خواهد افتاد.

 

اون که از رفاقت  و مردونگی دم میزنه

بی امان از پشت سر خنجر به آدم میزنه

خط باطل میکشه رو شوق و سر مستی تو

میدوزه چشم طمع بر تمام هستی تو

ای خدا قلب آدمها مثل سرابه

یا عطا کن چاره یا مردن. ثوابه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 17:2  توسط محمد(آیدین)اسماعیلی  | 

لعنت بر من و این دل پایزییم

غروب

التماس دستانم را بپذير

ديگر ستاره ای نميخواهم و ميخواهم بی ستاره ترين باشم چون بی ستاره ای را يافته ام که در هوای هميشه پاييزی خود عاشقانه ميگريد و ميخواهد بی پروا جان دهد !!!
ميخواهم به ندای غريبانه او گوش فرا دهم و به اعماق دل او راه يابم و تمام وجودم را از آن او کنم ...
و چه زيباست حضور بی ستاره ای در قلب يک بی ستاره ديگر ...

ديگر از ذوب شدن نمی هراسم ، اگر بدانم برای هميشه در قلب او خواهم سوخت .
اما لعنت بر اين ترس که از ابتدا تمام وجود مرا فرا گرفته و اندک اندک وجود مرا خواهد خورد و مرا از پا در خواهد آورد و وجود مرا تصاحب خواهد کرد ...
چرا ؟ آخر چرا با غرور و خود خواهی خود ، دل او را به درد آوردم ، چرا به احساس پاک او پاسخی ندادم و نتوانستم لحظه ای جای او باشم ...

لعنت بر من و اين دل پاييزی ام ...

مرا ببخش ، مرا ببخش که در آن شب سياه نخواستم به ندای عاشقانه ات گوش فرا دهم و التماس دستان مهربانت را با خود خواهی دل سياهم نپذيرفتم !!!
اما اکنون نيک ميدانم تنها نقطه ای که ميشود از آن به سفيدی حقيقت رسيد ، سياهی چشمان توست ...
خواستم در آن شب دردم را آهسته در گوشت نجوا کنم اما در خلوتت صدای غريبانه ای را شنيدم ، درد خود را نگاه خواهم داشت ، شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد .

التماس دستان اين بی ستاره را در اين هوای هميشه پاييزی پذيرا باش ...

کسی که رنگ پريدگی خزان را ادراک کرده باشد به نيرنگ گلهای رنگ رنگ دل نخواهد سپرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:1  توسط محمد(آیدین)اسماعیلی  | 

مرگ

 

امشب دردی در اعماق وجودم.شما رو فریاد می زند از بد اقبال گوش شنوایی نیست،چشم بینایی نیست.سالهاست که آشفته ام وخسته.

 خسته تر از آن که فکر کنیید.خسته از تنهایی خسته از جهان تکراری خسته از همه چیز.

یکی با دل خوشی،یکی با دل کٌشی و بالا خره کار یکی هم با خود کشی پایان        می پزیرد.

ای خدا چه چرخه ی عجیبی است.

برای تنها در میان خود بودن و غریبی درد بدیست.

برای عاشق شکستن دلش از طرف معشوقش بد ترین درده.

برای من هم همه ی اینها درده ،درده بی کسی، درد غریبی و و و ...

ای خدا چرخه ی عجیبی است و من در ابتدای این چرخه قرار دارم لا اقل کسی مثل خودم را تا حالا ندیده ام

روزها را یکی پس از دیگری برای فردایی بدتر رقم می زنم.

و تنها منجی من میت.نه مرگ باشه.

مگه نه؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:27  توسط محمد(آیدین)اسماعیلی  | 

البته این شروع کاره

نظرتون درباره ی تنهایی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:45  توسط محمد(آیدین)اسماعیلی  |