یکی در گوشه ای تنها از درد به خود می پیچید ولی نمی توانست گریه کند رنگ چهره اش با همه ی آدما فرق داشت. خیلی پریشان بود ولی اصلا" نمی توانست فریاد بزند. تو دلش داغ بزرگی داشت ولی از بخت بدش نمی توانست ناله بکند. نه! او سالم بود . ولی… همه ی درداش تو درونش شعله ور بودند.به آهستگی کنار او نزدیک شدم بهش سلام دادم ولی او از بس تو خودش بود جوا بی نداد .بار دوم بهش سلام دادم ولی او در جواب سلام بهم خندید . و گفت بازم خواب!
من باهاش دست دادم.او یه کمی به خودش آمد. بهم گفت برو . گفتم چرا ؟ گفت برو نمی خوام تو دلت بسوزه خلاصه بعد از کمی جدال ساکت شد از تنها صندلی که داشت برخواست منو اونجا نشوند گفت از تموم دنیا این صندلی را دارم و یه دنیا غم .غمامو نه ولی این صندلی رو به احترامت بهت میدم بنشینی.
بعد من ازش خواستم درد دلاشو واسم تعریف کنه و او شروع کرد به روایت درداش:
گفت دلم داره آتیش میگیره بزار بگم چرا. تو ولایتی به دنیا اومدم که همه برام غریب بودند.
بند کفش هر کسی رو که می خواستم ببندم بالای سرم خنجری تیز می کرد. سر هر کسی روکه شانه می کردم زیر پاهام چاهی می کَند . گاهی ناراحت می شدم ولی به روی خودم نمی آوردم تو خودم می گفتم مهم نیست فردا درست میشه اینا هم جزئی از زندگی هستند . ولی فردا که می خواستم با ماشین دلم دردای اونها رو ببرم . در انتهای راه میدیدم که ترمز دلم رو بریدند بارها و بارها این بلاها برام تکرار شد . ولی من همچنان محکمتر از دیروز مقابل این چیزا دوام می آوردم.
وقتی هر شب که می خواستم بخوابم فکر می کردم که دارم سنگین میشم صبح اون روز وقتی وزن می کردم میدیدم که کمی هم وزنم کم شده. و بعد می گفتم که شاید خواب می بینم .یه روز وقتی که می خواستم بهترین دوستم رو، رو کولم بلند کنم (تمام هستی خود را فدای او بکنم) از
پشت بهم خنجر زد نه عزیزم او خنجر را به پشت من نزد. بلکه به وسط دلم زد. وقتی کسی سکته میکنه یا هر بیماریه دیگری میگیره به بیمارستان می برند. ولی منو نه که نبردند بلکه حال منم نمی پرسیدند.چرا، می پرسیدند ولی آنهایی می پرسیدند که نمی توتنستم به آنها بگویم که چه شده.
من پیش از پیش خسته بودم دیگه نمی تونستم اینجا بمونم. هر روزم بد تر از دیروزم بود.
خلاصه یه روزکه دیگه صبرم تموم شده بود .تصمیم گرفتم برم.همه ی غمامو بردارم وبرم.
آره اون روز همین روز بود که تو سراغم اومدی من برا همین فکر می کردم که خواب میبینم.
[…
آره این روایت روزگار او بود راستش من دلم خیلی براش سوخت و برا همین بهش گفتم دیگه تنهات نمی زارم و برای همیشه من شریک غم غصه هات میشم.او را از رفتن منصرف کردم و امید روزی بهتر را به او وعده دادم و بهش قول دادم هر چی بشه من باهاش هستم تا آخرزندگی {بقیه ی ماجرا را از زبان خودش بشنوید}
آره این جور شد که، من با هزاران امید و آرز و بهش دل بستم چند صباهی نگذشته بود یه روز وقتی داشتم باهاش حرف می زدم بهم گفت نمی تونم با تو زندگی کنم.
من دیگه آتیش گرفتم سوختم اصلا" دیگه نایی برای نفس کشیدن هم نداشتم از بد اقبال هم نفسم اصلا" قط نمی شد که دیگه هیچی رو نبینم.
آره عزیزان این هم روایت این دل سوخته ی ما بود. حالا هم محکوم به زندگی هستم به کدامین جرم بروید از خداتون بپرسید من هیچی نمی دونم. دیگه آرزویی غیر از مرگ ندارم شما هم برام دعا کنید که زود همه چی برام تموم بشه،دعا کنید.
حالا شما بگین غیر از مرگ راه دیگه یی هم دارم؟
آره من برا همین میخوام درد دلا تونو برام بفرستین میدونید چرا؟ چون که من با اونهایی که دلاشون همیشه شاده نتونستم سازگاری داشته باشم. و برا همین دنبال افرادی مثل خودم هستم.
و وقتی افرادی مثل خودم را میبینم احساس تنهایی نمی کنم.لا اقل شما که از حال و روز من باخبر شدین این دو روز باقیمانده از زندگیم منو تنها نزارین . من همین امروز از اینجا میرم شاید تا مدتی نتونم به اینجا سر بزنم ولی اگه نتونستم بیام بدونین که دعای شما مستجاب شده و من راحت شدم و برای همیشه از این دنیا...